![]() |
![]() |
|
|
تیک اول
تنها صداست که نمی ماند !! مدتها بود می خواستیم بنویسیم و هوار بزنیم که «an» به این ادبیات اما چون نمی دانستیم باید با الف بنویسم یا با عین تلفظ کنم «گویا این کلمه برای مرحوم دهخدا هم تعریف شده نبوده» هی به کوچه ی علی چپ زدیم وهی گفیتم از این به بعد بی خیال حاشیه ها،رفتیم و چند ماهی خفه خون گرفتیم و کاری به کار کسی نداشتیم ، جواب هیچ کامنتی را ندادیم ،فحش های آن چنانی بعضی ها را نوش جان کردیم یه لیوان آب هم روش ، بی خیال وبلاگ نویسی شدیم اما بعضی ها هی آمدند گفتند چرا نمی نویسی ، یک عده آمدند نوشتند «اونجای ننه ات» گفتیم باشه اما دیگه کارد از استخوان هم گذشته و ... خلاصه اینکه تصمیم گرفتم بعد از چند ماه و اندی باشم و باشم و باشم وسفره ی سکوتی که سرشار از حرف های تازه است را باز کنم و نه تنها تنم را ،روح و روانم را در معرض اشعه ی آفتاب بگیریم و باغچه را با اشک و قلبم را از وجود کینه خالی ، تا همه ی شما را متقاعد کنم که تنها زمانی پیر می شویم که دست ازعاشق شدن برداشته باشیم و تنها زمانی می میریم که فراموش کنیم تنها انسانیت است که می ماند. به قول فروغ: « پرنده مردنی ست پروازرا بخاطر بسپار» ü تیک دوم باید تسلیتی بفرستم برای روزنامه !! امسال ،سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی است ، یعنی در درون ملت ما اتحاد کلمه ی همه آحاد ملت ،قومیت ها ،مذاهب و اصناف گوناگون است و در سطح بین المللی یعنی انسجام میان همه ی مسلمانان و روابط برادرانه میان آحاد امت اسلامی ، درست همین فردا بود شاید هم یک هزاره ی بعد که اولین شعر دسته جمعی و بی آرمان ایران سروده شد که دست بر قضا دست من هم توی توطئه بود و ... و حالا گلایه من از آقای ادبیات این است که چرا مثل یک شاخه گل در شیشه ی خالی نوشابه به پاییز باغ تن دادیم ؟ وآقای ادبیات الان توی غار خارج از دنیایش مشغول چه کاری ست به ریش من و امثال من می خندد یا دارد به این فکر می کند که ادبیات میخ و چکش است زیر ابری که در نگاهش بود یا رفته که قدم بزند وسط صحن های آزادی ؟ ü تیک سوم صد سال تنهایی شاید هم بیشتر!! فکر کردم صدسال تنهایی مارکز را می خوانم و غرق بودم توی همین فضا که متوجه شدم فضا، فضای مجازی ست و اینجا وبلاگ رقص رویسیم خاردار است هر چه بیشتر خواندم بیشتر دلم گرفت و بیشترجای خالی مهدی موسوی را حس کردم و توی دلم تبریک گفتم به« فاطمه ی اختصاری » بخاطر نوع نگارش غم برانگیزش، دوباره از اول خواندم و اسم مهدی مثل نوار بهداشتی خونی روی سیم خاردار فاطمه ی اختصاری با باد می رقصید و ... اینقدر خواندم تا حالم بهم خورد از آن فضا وقتی توی یکی از پاراگرافها اسم چند غزلسرا به عنوان برترین ها به چشمم خورد که بعضی از آن اسامی را قبول دارم و خیلی های دیگر را نه! حالا از این بگذریم که خانم اختصاری خیلی س/ لیقه ای برخورد کرده اند وبه دوستان هم کارگاهی و هم ژانری هندونه خیراتی قرض داده اند و... اصلا اونجای لق شعورمن مخاطب اما تکلیف آن یک عده ای که عینکهای کور زده اندو ساعت بی کوک بسته اند و نمی دانند که سطح کار این چند نفرازقد یک نوازد دو ماهه هم تجاوز نمی کند چیست ؟ و آنهایی که نمی دانند سایت عروض یکی از تریبون های غزل پست مدرن است و تا به امروز دراجرا و پیشبرد سیاستهای غزل پست مدرن بیشترین تاثیر را داشته فکر نمی کنند که خضعبلات این چند نفر وقتی می رود روی صفحه سایت عروض یعنی شعر ناب همین چرندیات است و بس! بگذریم ... اما امید دارم که خانم اختصاری در هندونه قرض دادن وسواس بیشتری به خرج بدهدو و خود داری کند از نشر اکاذیب و مسئولین سایت عروض هم هر ...() واره ای را به خورد ملت ندهند. ü تیک چهارم باران ، صدای موجی زن ، جیغ رادیو!! جا دارد که از همین جا برای سرکار خانم« مونا زنده دل » آرزوی خوشبختی و موفقیت روز افزون داشته باشم و امیدوارم که به زودی زود به وبلاگ نویسی برگردند هر چند که از این و آن شنیده ام بنا به حکم نانوشته ی مافیای مجازی این مسئله به خانم زنده دل تحمیل شده که «باید» قید وبلاگ نویسی را بزنند و گرنه خانم ها و آقایان اراذل دست بکارمی شوند و فضای اینتر نت را مسموم می کنند «با اسمهای مجازی البته». شک ندارم اگرشاملو الان زنده بود با صراحت می گفت روزگار کثیفی ست نازنین ! من هیچ وقت فراموش نمی کنم که همین خانم زنده دل تا چند ماه قبل سنبل غزل پست مدرن بود و ورد زبان جوجه شاعرهای کارگاه مهدی موسوی، همین مونا خانم زنده دل بود، حالا چه اتفاقی در پس پرده افتاده ما نمی دانیم و خدا هم . ü تیک پنجم شب بخیر ای خیال سرگردان!! «مهدی موسوی» رفت و از روز اول مثل چراغ روشن بود که پشت این رفتن حرف و حدیث زیادی خوابیده ، حالا کدام جهنم غاری رفته که هم به اینترنت دسترسی دارد هم به ماهواره نه من می دانم و نه خیلی های دیگر به هر حال رفتن مهدی بیشتر به یک کُمدی وحشتناکِ غم انگیزِ دردآورِ ، ِِ ِ ِ ِ ِشبیه است امیدوارم هر جا که هست سلامت باشد و شاعر بماند و روزی که برمی گردد به چند صدایی ایمان آورده باشد و از من گلایه ای نکند بخاطر نوشتن این سطرها . تقدیم به «سید» مهدی موسوی که تن داد به پاییز باغ « و ما توان بلند کردن پرچم داشتیم پرچم نداشتیم ! » «3 اردیبهشت 1387» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:50 توسط بهزاد بهادری |
|
|
تیک ششم
آفتابه در شب طلوع می کند!! جشنواره ی ماه و مهر شیراز بود که چشم ما به جمال نا مبارک مازیار نیستانی روشن شد، این آقا که فکر می کرد از دماغ زرافه افتاده ، پشت تریبون رفت و شروع کرد به بد بیراه گفتن به مهدی موسوی مفقودالاثر و جریان کذایی اش ! جالب اینجا بود این آقا تمام جمله ها را یا بدون فعل بیان می کرد یا با مصدر جعلی ، یا فاعل مفعول می شد یا مفعول می رفت که گل بچیند ...بگذریم ! و از همان تالار حافظ کبریت بحث کشیده شد تا اینکه گوساله ای به اسم حمید شریف نیا شد سپربلای مازیار نیستانی و توی اینترنت دوره افتاد وشروع کرد به بد بیراه گفتن و ما هم به نصیحت نیاکان گوش کردیم که گفته بودند : پارس می کند وقتی به سگ ... « این متن تاویل پذیر نیست » ü تیک هفتم یار دبستانی من با من و همراه منی !! این روزها مسیحا ابوعلی ،آزاده ی بشارتی و صدیقه حسینی و حمیده ی محمدرضا پور دارند روند خوبی را در غزل طی می کنند ، امیدوارم که این مسیر را به درستی طی کنند و در کنار شعر مطالعات بیشتری داشته باشند و فضاهای تازه تری را تجربه کنند . مسیحا ابوعلی: از نزدیک در جریان همه ی کارهایش هستم وخیلی خوشحالم که در پرداخت کار دو روایتی اش موفق عمل کرد وبه ساختار منسجمی در کارآخر رسید و به کارکردهای زبان توجه بیشتری نشان داد، شک ندارم که به زودی مهمانمان می کند به صرف چند شعر فوق العاده «اینشالله که غزل نباشد» ،امیدوارم که مسیحا بیشترازاین آلوده ی پست مدرنیسم نشود هرچند که هیچ قطعیتی وجود ندارد! خانم بشارتی اگر وسعت دید بیشتری به خرج بدهدوبیرون بیاید از پیله ی که دورتنهایی سطرهای شعرش تنیده مطمئنم از 90% خانمهایی که دارند به این سبک غزل می گویند قوی تر عمل می کند حتی از کسانی که 7 یا 8 یا10 سالی می شود که مهدی موسوی بالای سرشان بود و در نهایت پیرش کردند و آخر سر هم فرستادند توی غارتا غاز بچراند. «خانم حسینی»: با توجه به سن وسالی که دارند به جرات باید گفت که در این رده ی سنی اگربهترین نباشد یکی از قوی ترین هاست و روایت در اکثر کارهایی که من از ایشان خوانده ام خطی نیست و خلاقیت زبان در سطح نوشتاربه وضوح دیده می شود. «حمیده محمدرضا پور»: این دوست عزیز هم با توجه به سن و سال کمی که دارند اگر از بعضی ها بپرهیزد به نظر من آینده شعری فوق العاده ای دارند و از بچه های کارگاه کرج به تنها کسی که می توان امیدوار بود همین خانم محمد رضا پور است. ü تیک هشتم 3 دایم را غلاف کردم به نشانه ی تسلیم !! اولین مجموعه ی شعر سپید پُلی فُنیک ایران اگر مجوز چاپ گرفت به زودی به دست شما خواهد رسید . لطفا 2آ کنید تا زحمات و خرخوانی های این چند سال اخیر بر باد نرود !!! ü تیک نهم مثل غمگینی خود ارضایی !! تمامی تیک های بالا نظرات شخصی من است و شاید تا حدود زیادی هم درست نباشد به هر حال چند صدایی همین است و بس ! نه اینکه فلانی خودش نیست اما توله سگ هایش مثل یک ماده سگ حار بیایند و پاچه بگیرند که اگر هم آمدند، با آغوش باز استقبال می کنم و مطمئن باشید آدمی نیستم که جا بزنم و بیدی نیستم که با هر بادی بلرزم . ü تیک دهم یک شاخه گل در شیشه ی خالی نوشابه !! به مونا زنده دل و... مداد باردارم ویار واژه داشت لابه لای همین سطرها خدا سقط می شد توی سرگیجه هایی که ... ستاره ی بخت برگشت توی گرگ و میش حوا _ دلش تنگ است برای روزهایی که «بله» را نگفته بود _ مادر! دستت که زبانه می کشد توی سجاده ی اجاق قضا می شوم به قد قامت اذانی که نگفته اند فکر می کنم به دست های خاک آلود خدا به همین که اگر این پیله به پرواز رسید _ نمک نپاش توی چشام ! من فقط ادامه ی مادرم بودم در امتداد نیمه شب و نماز از اتاق بزرگتر نشدم که خانه استفراغم کند توی خیابان .
این سطر یا سطر بعد به دستهایت بگو پا شوند به احترام آواز زنی که زنگ می زند توی سمساری خدا می ریزم از نگاه عروسک کوکی روی نُتهای کهنه ی پیانو اگر خوابم وارونه نباشد کفش می خری برای خوابهای پا برهنه ام ؟ «13 آبان ماه 1386» تیک تیک می کنیم شما تیک تیک را نکنید چون یک علامت عصبی است!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:49 توسط بهزاد بهادری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شیطان
متولد 1/1/1 09358474923 |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 دی 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 |
|
RSS
|