تا برگشتن « سید » مهدی موسوی فقط سکوت
و
تو فقط ترس کودکی بودی
وسط اتفاق خیسی که
مثل ترس من از سه تا نقطه
مثل ترس تو از پلیسی که
می خزد توی خانه ای خالی
لای اوقات لاس و لیسی که
حس خوبی ندارم
چشام همه اش به ساعته
می پرسم این چه حسیه _
از صدای بد خسیسی که
که الو ان طرف کسی ابی
پشت یک فصل سرد بی خوابی
پشت یک فصل قرمز از مردن
لحظه های لطیف گه خوردن
مغز من به ترانه پاشیده
دختری ایستاده شاشیده
روی دیوار ارزوهایم
همه اش دارم فکر می کنم
دست یکی تو دستشه
دارم می میرم ای خدا
_
توی تخت خواب خیسی که
call waiting
مشترک مورد نظر شما در حال مکالمه است ...